زمانی که آخوند هاشمی برای ثبت نام وارد وزارت کشور شد شوک بزرگی به نظام دیکتاتور اخوندی وارد شد و تمامی محاسباتشان زیر سوال رفت، زیرا هرگز فکر نمیکردند که او کاندید شود و برای اینکه تنور انتصابات را گرم کنند آخوند روحانی مخالف دولت احمقینژاد و عارف اصلاحطلب را وارد بازی کرده بودند اما زمانی که آخوند هاشمی برای نجات فرزندانش آمد معادله عوض شد، زیرا حکومت آخوندی و شخص آخوند خامنه ای به دنبال فردی بله قربانگو بودند شخصی نزدیک به شخصیت معلول جلیلی عاشق پیشه کسی که جز حرف علی خامنه ای هیچ چیزی دیگری را قبول ندارد و دیگر افراد مترسک های این نمایش انتصابی بودند.آخوند هاشمی فردی دیکتاتور است و مسلما چنین شخصی که مرغش همیشه یکپا دارد با آخوند علی خامنه ای که خود او هم دیکتاتور و خونخوار هست آبشان در یک جو نمی رود برای همین رد صلاحیت بهترین تصمیم برای وی بود و همچنین از طرفی هم حضور رحیم مشایی به پشتوانه احمقی نژاد در انتصابات زنگ خطری دیگر برای حکومت بود زیرا مشایی به دنبال دولتی سکولار بود و این به مزاج آخوند خامنه ای خوش نبود و با رد صلاحیت وی بهار را یکباره به خزان تبدیل کردند. و دیگر در بین 8 نفر باقیمانده شخص گردن کشی وجود ندارد و فردی در انتصابات انتخاب میشود که به فکر دیکتاتور بزرگ نزدیکتر باشد . یعنی معلول سعید جلیلی عاشق پیشه که دلخوش مذاکرات با اشتون است و 7نفر دیگر واق واق سگی هستند که وقتی گرسنه است میکند و از کبریت بیخطر هم بیخطر تر. و تا پایان زمان تبلیغات نمایش خیمه شب بازی یکی یکی به نفع هم کنار میکشدن تا به حال حداد عادل به نفع جلیلی کنار رفته و ولایتی نیز به همین ترتیب به نفع وی رضایی هم به نفع قالیباف و عارف هم به نفع اخوند روحانی یا برعکسش روحانی به نفع عارف و غرضی هم که کلا بازی نیست زیرا بعد از 16 سال امده و ادعاهای زیر شکمی دارد. و تنها راه برای اینکه این حکومت ستمگر و خونخوار تضعیف شود حضور پیدا نکردن در نمایش انتصابات است و نشان دادن چهره واقعی و پلید نظام دیکتاتوری آخوندی به سرکردگی آخوند خامنه ای....!
Monday, May 27, 2013
Wednesday, May 22, 2013
سر بی کلاه علی مطهری.....
این روزها تنها کسی که دام بد میاورد و ضرر میکند علی مطهریست . او که از چندین ماه پیش بصورت علنی از دولت احمدی نژاد در سایتها انتقاد میکرد و بیانیه های متعددی بر علیه وی و کابینه امدی نژاد مینوشت و خود را به جبهه اصولگرایان حامی چپی دولت نزدیک کرده بود تا جایی پیش رفت که با حمایتهای خود از هاشمی رفسنجانی درباره موضع گیری های اخیر علیه هاشمی، هاشمی را متقاعد کرد تا وی را به ریاست ستاد اصولگرایان هاشمی منصوب کند اما وی تنها چندین ساعت بر این سمت منصوب بود که خبر رد صلاحیتش تمامی محاسباتش را برهم زد و از اینجا رانده و ازآنجا مانده شد زیرا با این شرایط دیگر در دوره بعدی مجلس جایی ندارد و دیگر خبری از حضور در کابینه هاشمی هم نیست. وی باید دوباره به عقب بازگردد و برای شورای شهر تلاش کند زیرا تمامی رشته هایش پنبه شد و تمامی محاسباتش تبدیل به توهماتش شد. البته کور سوی امید او به حکم حکومتی رهبر ایران برای تایید هاشمی می باشد تا شاید با این امید بتواند در دولت بعدی جایی برای خود محیا کند .
و در این هیاهو تنها سر بی کلاه سرش بی کلاه نماند ولی اگر اینطور نشود؟! سر علی مطهری بی کلاه می ماند.
Tuesday, May 21, 2013
اردیبهشت 92 ماه خداحافظی .....
این بار سرنوشت از سیاست به ما نظر کرد و داغ دیگری بر دلها گذاشت ....
بعد از خداحافظی مظلومانه مهدی مهدوی کیا و علی کریمی از فوتبال اینبار نوبت به پیر مرد سیاست رسید تا مزد تلاشهای خود را با بی مهری شورای نگهبان بگیرد
او بگفته خود برای حمایت و کمک به مردم آمده بود! اما براستی قصد وی از دوخول به این میدان کمک بوده؟
پاسخ خیر می باشد زیرا همه می دانند که فرزندان وی دارای پرونده های فساد مالی در دستگاه قضا می باشند و هاشمی نیز احساس خطر کرده بود و برای همین هم به این میدان داخل شد تا بتواند با کسب حداکثر آرا فرزندان خود را آری از هرگونه گزند دوباره به آغوش دولت بازکرداند و پستهای مهم مدیریتی را برایشان فراهم آورد ...
هاشمی با ورود به این عرصه حتی چهره عارف را خراب کرد او که با همسر خود وارد وزارت کشور شده بود و مدل جدیدی را از سیاست به نمایش گذاشته بود هاشمی با ورودش اورا محو کرد، عارف که از سوی جنبش سبز و اصلاحات آمده بود به یکباره نابود گشت و جایی در فضای اینترنت و مجازی سخنی از وی نبود!
هاشمی که خود میدانست با توجه به سن بالایش احتمال رد صلاحیتش هست بازهم خطر کرد و فکر آبروی سی و چند ساله خود نبود و فقط فقط به این فکر میکرد که فرزندانم چه؟؟؟؟ زیرا میدانست که اگر فرزندانش به چنگ قوه قضاییه بیافتند به این آسانی ها رهایی پیدا نمیکنند . و او ایبنار در محاسبات خود اشتباه کرد و فکر نمیکرد که هرگز صلاحیتش احراز نشود اما غافل از اینکه دیگر دوران اوایل انقلاب نیست و او نیز دیگر اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی سابق نیست و یال و کوپالش ریخته و دیگر ابهت سابق را ندارد زیرا اگر اینچنین بود الان جزو 8 نفر بود یا اینکه حسن روحانی قبل از احراز صلاحیتها به نفعش کنار میکشید که هیچکدام اینگونه نشد.....!
و پندی بزرگ از قدیم الایام هست که میگوید: درب هرگز روی یک پاشنه نمیچرخد.....
Wednesday, May 15, 2013
دیوار ترک خورده...!
بعد از گذشت 4 سال از اتفاقات سال 88 و نمایان شدن موضع واقعی هاشمی رفسنجانی و خالی کردن میدان ، تنها گذاشتن رهبران در حصر ، مشخص شد که هاشمی تنها به مواضع خود فکر میکند و نه کس دیگر.او حتی به آینده جوانان و دیگر افراد جامعه فکر نمیکند و برایش مهم نیست چه به سرشان می آید ! هاشمی تنها و تنها به فکر خود و افراد خانواده اش می باشد. زیرا در سال 88 با اینکه از رهبر سبز در حصر میر حسین موسوی حمایت میکرد، بدون هیچ اعتراضی به نتیجه انتخابات در نماز جمعه حاضر میشود و جوانان را تشویقبه مطیع امر رهبرایران میکند و حال میگوید برای اصلاحات و نجات آینده جوانان و ایران آمده...! خیر او فقط و فقط برای این به میدان مبارزات انتخاباتی پا نهاده چون خانواده و فرزندان خود را در خطر میبیند و هر چند وقت یکبار یکی از پرونده های فساد خانوادگی اش رو میشود و او از این موضوع هراسان است! او اگر به فکر مردم بود با آمدنش به انتخاابات دلار کاهش قیمت نمیداشت ! این یعنی اینکه قیمت دلار در دستان اوست و برایش جان بیمارانی که به دارو نیاز داشتند مهم نبوده! آری این چنین است او عرصه را مهیا دیده برای اینکه خانواده خود را از معصومیت سیاسی برخوردار کند آن هم با پیروزی در انتخابات و از طیف دانشجو و هنرمندان و ورزشکاران یعنی طیف طرف دار میرحسین استفاده میکند تا انتخابات را به نفع خود و خانواده اش به پایان برساند زیرا در این 4 یا 8 سال دوره ریاست جمهوری وی آنقدر اتفاقات ریز و درشت رخ میدهد که پرونده فرزندان وی در دادگاهها مختومه و حتی به سیاه چال تاریخ بپیوندد. هاشمی دیواری ترک خورده است برای کسانی که فکر میکنند تکیه به کوهی استوار زده اند اما غافل از اینکه این دیوار هر لحظه ممکن است در هم بشکند و فرو بریزد و افرادی که به آن تکیه زده اند یا زیر آوار او میمانند یا پشتشان خالی میشود و داستان میرحسین ها و رهنوردها و کروبی های دیگری رقم خواهد خورد...!
Sunday, May 12, 2013
Saturday, May 11, 2013
آیتالله موحدی کرمانی هم حمایت از نامزدی هاشمی را تکذیب کرد
ایتالله
موحدی کرمانی با بیان این که تاکنون هیچ خبری مبنی بر حمایت مراجع تقلید
از کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی نشنیدهام، تاکید کرد: این گونه اخبار دروغ
است و من هم تاکنون هیچ حمایتی از کاندیداتوری هاشمی نکردهام.
به گزارش سرویس فضای مجازی فارس به نقل از شبکه اطلاع رسانی دانا،
در ساعات پایانی ثبت نام نامزدها انتخابات ریاست جمهوری سخنانی به نقل از
علی مطهری مبنی بر دعوت مراجع تقلید به خصوص آیت الله وحید خراسانی و آیت
الله سیستانی از هاشمی رفسنجانی برای کاندیداتوری در انتخابات منتشر شد.
این خبر با وجود آنکه چند ساعاتی بیشتر از انتشار آن نمی گذرد به صورت
گسترده در روزنامه های اصلاح طلب و سایت ها منتشر گردید.
در همین زمینه خبرنگار «بوتیا» در گفتگو با آیت الله موحدی کرمانی صحت و
سقم این خبر را جویا شد. آیت الله موحدی کرمانی با بیان این که تاکنون هیچ
خبری مبنی بر حمایت مراجع تقلید از کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی نشنیده ام،
تاکید کرد: این گونه اخبار دروغ است و من هم تاکنون هیچ حمایتی از
کاندیداتوری هاشمی نکرده ام.
لازم به ذکر است، این گونه اخبار تنها از سوی دفاتر مراجع تقلید و سایت
های رسمی آنان منتشر خواهد شد و نقل قول ها و پیامک ها قابل اعتماد نمی
باشند.
جریان انحرافی هم وارد انتخابات شد
مشایی به همراه احمدی و رضا زاده به سمت وزرات کشور برای ثبت نام در انتخابات 11 هستند.
جریان انحرافی هم رسما وارد انتخابات شد...!
جریان انحرافی هم رسما وارد انتخابات شد...!
دفتر آیت الله سیستانی دعوت از هاشمی برای شرکت در انتخابات را تکذیب کرد
دفتر آیت الله العظمی سیستانی خبر منتشر شده از سوی این مرجع تقلید شیعیان در خصوص دعوت از آیت الله هاشمی برای اعلام کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری را تکذیب کرد.
به گزارش خبرنگار مهر از قم، در پی تماس خبرنگار مهر با دفتر حجت الاسلام والمسلمین شهرستانی، نماینده آیت الله سید علی سیستانی در قم، خبر منتسب به این مرجع تقلید در خصوص دعوت از آیت الله هاشمی رفسنجانی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری، از سوی این دفتر تکذیب شد.
قبل از این نیز دفتر این مرجع تقلید در تهران، نسبت به بیانیه منتسب به آیت الله سیستانی مبنی بر واجب بودن کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی ابراز بی اطلاعی و اعلام کرده بود این خبر را تائید و یا تکذیب نمی کند.
همچنین در اطلاعیهای که از سوی پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی وحید خراسانی منتشر شده، آمده است: پیرو سؤالات مکرری که از دفتر معظم له در پی انتشار بعضی اخبار مبتنی بر تماس حضرت آیةالله العظمی وحیدخراسانی- مدظله العالی- با بعضی اشخاص جهت کاندیدا شدن گردیده است، به اطلاع می رساند : معظم له هیچ تماس تلفنی و غیره در این خصوص با کسی نداشته و از شخصی درخواستی نکرده اند و در این موضوع نظری نسبت به احدی ندارند.
به گزارش خبرنگار مهر از قم، در پی تماس خبرنگار مهر با دفتر حجت الاسلام والمسلمین شهرستانی، نماینده آیت الله سید علی سیستانی در قم، خبر منتسب به این مرجع تقلید در خصوص دعوت از آیت الله هاشمی رفسنجانی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری، از سوی این دفتر تکذیب شد.
قبل از این نیز دفتر این مرجع تقلید در تهران، نسبت به بیانیه منتسب به آیت الله سیستانی مبنی بر واجب بودن کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی ابراز بی اطلاعی و اعلام کرده بود این خبر را تائید و یا تکذیب نمی کند.
همچنین در اطلاعیهای که از سوی پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی وحید خراسانی منتشر شده، آمده است: پیرو سؤالات مکرری که از دفتر معظم له در پی انتشار بعضی اخبار مبتنی بر تماس حضرت آیةالله العظمی وحیدخراسانی- مدظله العالی- با بعضی اشخاص جهت کاندیدا شدن گردیده است، به اطلاع می رساند : معظم له هیچ تماس تلفنی و غیره در این خصوص با کسی نداشته و از شخصی درخواستی نکرده اند و در این موضوع نظری نسبت به احدی ندارند.
Friday, May 3, 2013
قحطی بزرگ و نسلکشی انگلیسی ها در ایران - بزرگترین هلوکاست تاریخ
«دکتر محمدقلی مجد» محقق ايرانی، متولد سال 1324 ش. تحصيلاتش را در دانشگاههاي سن اندريو (1970) و منچستر (1975) و کرنل (1978) با درجه دکترا به پايان برد و سپس در دانشگاههاي مختلف آمريکا، از جمله دانشگاه پنسيلوانيا، شروع به تدريس کرد. ایشان مقيم ايالات متحده آمريکاست.
تاریخ دو سده اخیر ایران سرشار از حوادث مهمی است که به دلیل فقر تاریخنگاری معاصر مسکوت یا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطی بزرگ سالهای 1917-1919 میلادی در ایران چیز زیادی نمیدانستیم و اهمیت و جایگاه بزرگ این حادثه را در تعیین سرنوشت جامعه ایران، بهویژه صعود دیکتاتوری پهلوی، نمیشناختیم. اینک به همت «دکتر محمدقلی مجد» میتوانیم با نخستین پژوهش جدّی درباره این حادثه سرنوشتساز آشنا شویم .
دکتر محمد قلی مجد، بر اساس اسناد غنی موجود در مرکز اسناد ملّی ایالات متحده آمریکا (نارا)، تصویری هولناک از ایران در سالهای جنگ جهانی اوّل و پس از آن به دست اورده است. اسناد علنی شده دولت آمریکا درباره دوره تاریخی فوق، که در کتاب (قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 1917-1919)، برای نخستین بار عرضه میگردد، ثابت میکند که بزرگترین نسلکشی سده بیستم میلادی در ایران رخ داد و ایران بزرگترین قربانی جنگ اوّل جهانی بود. طبق تحقیق دکتر مجد، در طول سالهای 1917-1919 بین هشت تا ده میلیون نفر از مردم ایران در اثر قحطی یا بیماریهای ناشی از کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه از میان رفتند و جمعیت ایران به شدت کاهش یافت.
تاریخ دو سده اخیر ایران سرشار از حوادث مهمی است که به دلیل فقر تاریخنگاری معاصر مسکوت یا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطی بزرگ سالهای 1917-1919 میلادی در ایران چیز زیادی نمیدانستیم و اهمیت و جایگاه بزرگ این حادثه را در تعیین سرنوشت جامعه ایران، بهویژه صعود دیکتاتوری پهلوی، نمیشناختیم. اینک به همت «دکتر محمدقلی مجد» میتوانیم با نخستین پژوهش جدّی درباره این حادثه سرنوشتساز آشنا شویم .
دکتر محمد قلی مجد، بر اساس اسناد غنی موجود در مرکز اسناد ملّی ایالات متحده آمریکا (نارا)، تصویری هولناک از ایران در سالهای جنگ جهانی اوّل و پس از آن به دست اورده است. اسناد علنی شده دولت آمریکا درباره دوره تاریخی فوق، که در کتاب (قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 1917-1919)، برای نخستین بار عرضه میگردد، ثابت میکند که بزرگترین نسلکشی سده بیستم میلادی در ایران رخ داد و ایران بزرگترین قربانی جنگ اوّل جهانی بود. طبق تحقیق دکتر مجد، در طول سالهای 1917-1919 بین هشت تا ده میلیون نفر از مردم ایران در اثر قحطی یا بیماریهای ناشی از کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه از میان رفتند و جمعیت ایران به شدت کاهش یافت.
دکتر مجد، به بررسی علل این قحطی نیز پرداخته و دولت بریتانیا را به عنوان عامل و مسبب اصلی این نسلکشی بزرگ تاریخ شناسانده است. قحطی در زمانی رخ داد که ایران در زیر سلطه ارتش اشغالگر بریتانیا بود. در آن زمان، ایران تأمینکننده اصلی مواد غذایی مورد نیاز ارتش بریتانیا در منطقه بهشمار میرفت و بخش مهمی از محصولات کشاورزی ایران بهوسیله ارتش بریتانیا و پیمانکاران آن خریداری میشد. این سیاست سبب کاهش شدید مواد غذایی در ایران شد. عجیبتر اینجاست که ارتش بریتانیا مانع از واردات مواد غذایی از بینالنهرین و هند و حتی از ایالات متحده آمریکا به ایران میشد. در حالیکه در بینالنهرین (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در میانه این دو سرزمین، ایران از کمبود غله در رنج بود. در این سالها، دولت بریتانیا، ایران را از درآمدهای نفتی خود نیز محروم کرد. بهطور خلاصه، به تعبیر دکتر مجد، بریتانیا از قحطی و نسلکشی در ایران به عنوان ابزاری برای سلطه بر سرزمین ما بهره برد. عجیب اینجاست که، بهرغم گذشت سالها، تاکنون درباره این قحطی بزرگ و شگفتانگیز و تأثیر آن در سرنوشت تاریخی ایران، پژوهشی منتشر نشده و این حادثه عظیم بهکلی مسکوت مانده و به یکی از رازهای بزرگ سده بیستم بدل شده بود. قحطی بزرگ سالهای 1917-1919 در ایران را میتوان «هالوکاست واقعی» دانست. بیتردید، شناخت این حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگرانی که درباره علل عقبماندگی ایران در سده بیستم و ریشههای صعود دیکتاتوری پهلوی و پیامدهای آن کار میکنند، تأثیر عمیق بر جای خواهد نهاد.
کتاب :قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 1917-1919) به فارسی ترجمه شده است.که اسم ان قحطی بزرگ نام دارد.
(فکر میکنم که این مقاله توسط اقای عبدالله شهبازی تهیه شده. ) در پایان این مقاله لینک مصاحبه را برایتان تهیه میکنم.
«عبدالله شهبازی» مصاحبه مفصلی با «اقای محمدقلی مجد» انجام داد، دکتر مجد در مصاحبه فوق درباره این کتاب و موانع فراوانی که در راه انتشار آن ایجاد شد چنین گفت: یافتههای من در این زمینه واقعاً شگفتانگیز است و در داوری تاریخی ما تحول بزرگی ایجاد خواهد کرد. بزرگترین فاجعه نسلکشی قرن بیستم در کشور ما، ایران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمریکایی، در سال 1914 جمعیت ایران بیست میلیون نفر بود که در سال 1919 به یازده میلیون نفر کاهش یافت. توجه بفرمایید. یعنی حدود 8 الی ده میلیون نفر از مردم ایران از گرسنگی و بیماریهای ناشی از کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه مردند. در اسناد آمریکایی مدارک مستندی دربارۀ این تراژدی بزرگ انسانی وجود دارد. چهل درصد از مردم ایران طی دو سه سال قلعوقمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ایران توانست به جمعیت 20 میلیونی سال 1914 برسد
عجیبتر از همه، نقش بریتانیا در این فاجعه است. قحطی بزرگ در زمانی اتفاق افتاد که سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسیها بود. ولی انگلیسیها نه تنها هیچ کاری برای مبارزه با قحطی و کمک به مردم ایران نکردند، بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخیمتر کرد و سبب مرگ میلیونها نفر از ایرانیان شد. درست در زمانی که مردم ایران بهدلیل قحطی نابود میشدند، ارتش بریتانیا مشغول خرید مقادیر عظیمی غله و مواد غذایی از بازار ایران بود و با این کار خود هم افزایش شدید قیمت مواد غذایی را سبب میشد و هم مردم ایران را از این مواد محروم میکرد. جالبتر اینکه انگلیسیها مانع واردات مواد غذایی از آمریکا، هند و بینالنهرین به ایران شدند. بهعلاوه، در زمان چنین قحطی عظیمی، انگلیسیها از پرداخت پول درآمدهای نفتی ایران استنکاف ورزیدند. چنین اقداماتی را قطعاً باید جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت بهشمار آورد. هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسلکشی بهعنوان وسیلهای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند. بهرغم اهمیت این کتاب و یافتههای پژوهشی کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواری بزرگی برای چاپ آن مواجه شدم.
بسیاری از ناشرین دانشگاهی آمریکا حتی حاضر نشدند این کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسیار روشنگرانه است. این بنگاه انتشاراتی، در سال گذشته کتابی دربارۀ نسلکشی در رواندا چاپ کرده بود که بسیار شهرت یافت. ولی همین ناشر حاضر نشد حتی کتاب من را ببیند. این نشان میدهد که ناشر فوق به کتابی علاقه دارد که نسلکشی آفریقائیان سیاهپوست بهوسیله سایر آفریقائیان را نشان دهد ولی نمیخواهد کتابی را منتشر کند مشتمل بر اسنادی که نسلکشی مردم ایران را بهوسیله اروپائیان سفیدپوست (انگلیسیها) نشان میدهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک حاضر شد کتاب من را بررسی کند. بعد متوجه شدم که این کتاب برای بررسی به افراد زیر داده شده است: «دکتر فرهنگ رجایی» (مدرس علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون کانادا) و« دکتر مونیکا رینگر »مدرس تاریخ در کالج ویلیام و دبیر اجرایی انجمن موسوم به مطالعات ایرانی
طبعاً انتظار میرفت کتابی که بیانگر نسلکشی انگلیسیها در ایران در دوران جنگ اوّل جهانی است، علاقه فراوانی را در میان خوانندگان ایرانی و خارجی برانگیزاند. ولی بهزودی روشن شد که (دکتر فرهنگ رجایی و دکتر مونیکا رینگر) بهشدت نگران شدهاند و میخواهند این جنایت عظیم دولت بریتانیا علیه مردم ایران، این بزرگترین نسلکشی قرن بیستم، را بپوشانند. پس از ماهها انتظار، دکتر رجایی اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنیاد اسناد وزارت خارجه آمریکا نگاشته شده و از اسناد انگلیسی استفاده نشده است. روشن است که من نمیتوانستم، به دلایلی که شرح دادم، از اسناد انگلیسی استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و سایر اسناد نظامی بریتانیا دربارۀ ایران سالهای 1914-1921 هنوز طبقهبندیشده است و در دسترس محققین نیست و تا پنجاه سال دیگر در اختیار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علنی شده وزارت خارجه بریتانیا هم حاوی هیچ مطلبی دربارۀ موضوع تحقیق من نیست.
ایراد دیگر «فرهنگ رجایی» به کتاب من حتی عجیبتر از مطلب قبل بود. او پیشنهاد میکرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طی سالهای 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخهای از این نشریه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسی که با تاریخ ایران آشنا باشد میداند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطیل شد یعنی در زمانی که ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به تهران رسید. و اعضای دمکرات مجلس از تهران گریختند. این دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت. یعنی زمانیکه قوامالسلطنه نخستوزیر شد. بنابراین، در دوره تاریخی مورد بررسی من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس.
برخورد آن خانم به کتاب من نیز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجایی بسیار عجیب بود. دکتر مونیکا رینگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستایش کرد. ولی بعد، پس از ماهها تأخیر، حاضر نشد گزارش مکتوبی در تأیید یا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طریق مسئولین انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک متوجه شدم که وی شفاهاً علیه کتاب من اظهارنظر کرده است. رینگر بهطرز آشکاری میترسید اظهارنظر خود را مکتوب کند.
خیلی روشن است که هدف (فرهنگ رجایی و مونیکا رینگر) لاپوشانی جنایات بریتانیا و حمایت از آن است و وفادارانه این امر را دنبال میکنند.
ما بهطور خیلی واضحی با بقایا و بازماندههای شصت سال حاکمیت استعماری بر ایران (سالهای 1919-1979) سروکار داریم. نکته دیگری که من متوجه شدم این است که تأثیر و قدرت آنها در آمریکا مثل بریتانیا نیست. البته، دانشگاههای آمریکا و کانادا پر از چنین آدمهایی است. یکی از مأموریتهای آنها جلوگیری از انتشار کتابهایی است که دیدگاهی مغایر با دیدگاه آنها را بیان میدارند. این سیستمی است شبیه به سیستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن.
خوشبختانه، زمانیکه فرهنگ رجایی و مونیکا رینگر به این حرکات بیمعنی دست میزدند، ناشر دیگری پیدا شد و علاقه جدّی خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسی کتاب، پذیرفت که آن را در پائیز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه این کتاب برای من و دیگران خیلی
هشداردهنده و افشاگر است.»
کتاب :قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 1917-1919) به فارسی ترجمه شده است.که اسم ان قحطی بزرگ نام دارد.
(فکر میکنم که این مقاله توسط اقای عبدالله شهبازی تهیه شده. ) در پایان این مقاله لینک مصاحبه را برایتان تهیه میکنم.
«عبدالله شهبازی» مصاحبه مفصلی با «اقای محمدقلی مجد» انجام داد، دکتر مجد در مصاحبه فوق درباره این کتاب و موانع فراوانی که در راه انتشار آن ایجاد شد چنین گفت: یافتههای من در این زمینه واقعاً شگفتانگیز است و در داوری تاریخی ما تحول بزرگی ایجاد خواهد کرد. بزرگترین فاجعه نسلکشی قرن بیستم در کشور ما، ایران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمریکایی، در سال 1914 جمعیت ایران بیست میلیون نفر بود که در سال 1919 به یازده میلیون نفر کاهش یافت. توجه بفرمایید. یعنی حدود 8 الی ده میلیون نفر از مردم ایران از گرسنگی و بیماریهای ناشی از کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه مردند. در اسناد آمریکایی مدارک مستندی دربارۀ این تراژدی بزرگ انسانی وجود دارد. چهل درصد از مردم ایران طی دو سه سال قلعوقمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ایران توانست به جمعیت 20 میلیونی سال 1914 برسد
عجیبتر از همه، نقش بریتانیا در این فاجعه است. قحطی بزرگ در زمانی اتفاق افتاد که سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسیها بود. ولی انگلیسیها نه تنها هیچ کاری برای مبارزه با قحطی و کمک به مردم ایران نکردند، بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخیمتر کرد و سبب مرگ میلیونها نفر از ایرانیان شد. درست در زمانی که مردم ایران بهدلیل قحطی نابود میشدند، ارتش بریتانیا مشغول خرید مقادیر عظیمی غله و مواد غذایی از بازار ایران بود و با این کار خود هم افزایش شدید قیمت مواد غذایی را سبب میشد و هم مردم ایران را از این مواد محروم میکرد. جالبتر اینکه انگلیسیها مانع واردات مواد غذایی از آمریکا، هند و بینالنهرین به ایران شدند. بهعلاوه، در زمان چنین قحطی عظیمی، انگلیسیها از پرداخت پول درآمدهای نفتی ایران استنکاف ورزیدند. چنین اقداماتی را قطعاً باید جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت بهشمار آورد. هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسلکشی بهعنوان وسیلهای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند. بهرغم اهمیت این کتاب و یافتههای پژوهشی کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواری بزرگی برای چاپ آن مواجه شدم.
بسیاری از ناشرین دانشگاهی آمریکا حتی حاضر نشدند این کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسیار روشنگرانه است. این بنگاه انتشاراتی، در سال گذشته کتابی دربارۀ نسلکشی در رواندا چاپ کرده بود که بسیار شهرت یافت. ولی همین ناشر حاضر نشد حتی کتاب من را ببیند. این نشان میدهد که ناشر فوق به کتابی علاقه دارد که نسلکشی آفریقائیان سیاهپوست بهوسیله سایر آفریقائیان را نشان دهد ولی نمیخواهد کتابی را منتشر کند مشتمل بر اسنادی که نسلکشی مردم ایران را بهوسیله اروپائیان سفیدپوست (انگلیسیها) نشان میدهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک حاضر شد کتاب من را بررسی کند. بعد متوجه شدم که این کتاب برای بررسی به افراد زیر داده شده است: «دکتر فرهنگ رجایی» (مدرس علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون کانادا) و« دکتر مونیکا رینگر »مدرس تاریخ در کالج ویلیام و دبیر اجرایی انجمن موسوم به مطالعات ایرانی
طبعاً انتظار میرفت کتابی که بیانگر نسلکشی انگلیسیها در ایران در دوران جنگ اوّل جهانی است، علاقه فراوانی را در میان خوانندگان ایرانی و خارجی برانگیزاند. ولی بهزودی روشن شد که (دکتر فرهنگ رجایی و دکتر مونیکا رینگر) بهشدت نگران شدهاند و میخواهند این جنایت عظیم دولت بریتانیا علیه مردم ایران، این بزرگترین نسلکشی قرن بیستم، را بپوشانند. پس از ماهها انتظار، دکتر رجایی اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنیاد اسناد وزارت خارجه آمریکا نگاشته شده و از اسناد انگلیسی استفاده نشده است. روشن است که من نمیتوانستم، به دلایلی که شرح دادم، از اسناد انگلیسی استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و سایر اسناد نظامی بریتانیا دربارۀ ایران سالهای 1914-1921 هنوز طبقهبندیشده است و در دسترس محققین نیست و تا پنجاه سال دیگر در اختیار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علنی شده وزارت خارجه بریتانیا هم حاوی هیچ مطلبی دربارۀ موضوع تحقیق من نیست.
ایراد دیگر «فرهنگ رجایی» به کتاب من حتی عجیبتر از مطلب قبل بود. او پیشنهاد میکرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طی سالهای 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخهای از این نشریه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسی که با تاریخ ایران آشنا باشد میداند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطیل شد یعنی در زمانی که ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به تهران رسید. و اعضای دمکرات مجلس از تهران گریختند. این دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت. یعنی زمانیکه قوامالسلطنه نخستوزیر شد. بنابراین، در دوره تاریخی مورد بررسی من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس.
برخورد آن خانم به کتاب من نیز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجایی بسیار عجیب بود. دکتر مونیکا رینگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستایش کرد. ولی بعد، پس از ماهها تأخیر، حاضر نشد گزارش مکتوبی در تأیید یا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طریق مسئولین انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک متوجه شدم که وی شفاهاً علیه کتاب من اظهارنظر کرده است. رینگر بهطرز آشکاری میترسید اظهارنظر خود را مکتوب کند.
خیلی روشن است که هدف (فرهنگ رجایی و مونیکا رینگر) لاپوشانی جنایات بریتانیا و حمایت از آن است و وفادارانه این امر را دنبال میکنند.
ما بهطور خیلی واضحی با بقایا و بازماندههای شصت سال حاکمیت استعماری بر ایران (سالهای 1919-1979) سروکار داریم. نکته دیگری که من متوجه شدم این است که تأثیر و قدرت آنها در آمریکا مثل بریتانیا نیست. البته، دانشگاههای آمریکا و کانادا پر از چنین آدمهایی است. یکی از مأموریتهای آنها جلوگیری از انتشار کتابهایی است که دیدگاهی مغایر با دیدگاه آنها را بیان میدارند. این سیستمی است شبیه به سیستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن.
خوشبختانه، زمانیکه فرهنگ رجایی و مونیکا رینگر به این حرکات بیمعنی دست میزدند، ناشر دیگری پیدا شد و علاقه جدّی خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسی کتاب، پذیرفت که آن را در پائیز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه این کتاب برای من و دیگران خیلی
هشداردهنده و افشاگر است.»
چند کتاب دیگر دکتر مجد که از نظر پژوهش تاریخی قابل اهمیت است: کتاب( سياست تقسيم اراضي محمدرضا پهلوي است). مجد نشان داده که چگونه شاه براي اينکه از خود در برابر دولت ايالات متحده آمريکا يک چهره اصلاح طلب نشان دهد، که توانايي جلوگيري از گسترش کمونيسم را دارد، اراضي حدود 2 ميليون خانوار خرده مالک ايراني را گرفت و بين حدود 2 ميليون دهقان تقسيم کرد. يعني هرج و مرجي ايجاد کرد که تبعات آن هنوز باقي است و باقي خواهد ماند. دکتر مجد در اين کتاب، درواقع< تز> خانم <لمبتون> را رد کرده است که ساختار مالکيت ايران را فئودالي ميديد و مدعي بود که گويا بيشتر اراضي کشاورزي ايران در تملک 200- 300 خانوار بزرگ مالک است. مجد ثابت ميکند که چنين نيست و ساختار مالکيت ارضي در ايران اساسا خرده مالکي بوده است.
کتاب ديگر دکتر مجد درباره( ايران دوران رضاشاه) است. مجد اولين محقق ايراني است که بر اساس اسناد علني شده دولت آمريکا به تحقيق درباره تاريخ ايران در دوران رضاشاه پرداخته است. اين اسناد بي نظير است. مجد معتقد است که انگليسيها علاقه اي به علني کردن اسناد تاريخي مداخلات استعماري شان ندارند و هيچ قانوني نيز آنها را مجبور به اين کار نميکند. برعکس، در آمريکا دولت طبق قانون* موظف است اسناد را پس از مدت محدودي علني کند و اگر چنين نکند محقق ميتواند از طريق دادگاه عليه سازمان مربوطه اقامه دعوي کند و با حکم دادگاه سند را به دست بياورد. نکته جالب اين کتاب ميزان ثروت رضاشاه است. دکتر مجد بر اساس اسناد معتبر دولتي آمريکا نشان ميدهد که رضاشاه در زمان کناره گيري از سلطنت (1941) حدود< دويست ميليون دلار> در حسابهاي بانکي اش در لندن و نيويورک و تورنتو ذخيره پولي داشت. اين بغير از معادل <50 ميليون دلاري> است که در بانک ملي تهران داشت و غير از حدود (7000 )روستاي ششدانگ و کارخانه هايي که در ايران داشت. بعبارت ديگر، رضاشاه در زمان خود يکي از ثروتمندترين مردان جهان بود. دو کتاب فوق را انتشارات دانشگاه فلوريدا چاپ کرده است.
کتاب دیگر دکتر مجد درباره غارت آثار باستاني ايران در دوران رضاشاه است. با توجه به حادثه مدهش غارت سازمان يافته موزه بغداد اين کتاب خيلي به روز است و به همين دليل ناشر زمان انتشار آن را جلو انداخت. دکتر مجد، باز بر اساس اسناد علني شده دولت آمريکا، نشان ميدهد که «پروفسور پوپ» معروف، که تاکنون او را به عنوان خدمتگزار فرهنگ ايران ميشناختيم، کارش سرقت و قاچاق آثار باستاني ايران و فروش آن در آمريکا بود و محمدعلي فروغي (ذکاءالملک) و پسرش (مهندس محسن فروغي) نماينده و کارگزار او بودند. اين کتاب را نیز انتشارات دانشگاهي آمريکا چاپ کرده است
کتاب ديگر دکتر مجد درباره( ايران دوران رضاشاه) است. مجد اولين محقق ايراني است که بر اساس اسناد علني شده دولت آمريکا به تحقيق درباره تاريخ ايران در دوران رضاشاه پرداخته است. اين اسناد بي نظير است. مجد معتقد است که انگليسيها علاقه اي به علني کردن اسناد تاريخي مداخلات استعماري شان ندارند و هيچ قانوني نيز آنها را مجبور به اين کار نميکند. برعکس، در آمريکا دولت طبق قانون* موظف است اسناد را پس از مدت محدودي علني کند و اگر چنين نکند محقق ميتواند از طريق دادگاه عليه سازمان مربوطه اقامه دعوي کند و با حکم دادگاه سند را به دست بياورد. نکته جالب اين کتاب ميزان ثروت رضاشاه است. دکتر مجد بر اساس اسناد معتبر دولتي آمريکا نشان ميدهد که رضاشاه در زمان کناره گيري از سلطنت (1941) حدود< دويست ميليون دلار> در حسابهاي بانکي اش در لندن و نيويورک و تورنتو ذخيره پولي داشت. اين بغير از معادل <50 ميليون دلاري> است که در بانک ملي تهران داشت و غير از حدود (7000 )روستاي ششدانگ و کارخانه هايي که در ايران داشت. بعبارت ديگر، رضاشاه در زمان خود يکي از ثروتمندترين مردان جهان بود. دو کتاب فوق را انتشارات دانشگاه فلوريدا چاپ کرده است.
کتاب دیگر دکتر مجد درباره غارت آثار باستاني ايران در دوران رضاشاه است. با توجه به حادثه مدهش غارت سازمان يافته موزه بغداد اين کتاب خيلي به روز است و به همين دليل ناشر زمان انتشار آن را جلو انداخت. دکتر مجد، باز بر اساس اسناد علني شده دولت آمريکا، نشان ميدهد که «پروفسور پوپ» معروف، که تاکنون او را به عنوان خدمتگزار فرهنگ ايران ميشناختيم، کارش سرقت و قاچاق آثار باستاني ايران و فروش آن در آمريکا بود و محمدعلي فروغي (ذکاءالملک) و پسرش (مهندس محسن فروغي) نماينده و کارگزار او بودند. اين کتاب را نیز انتشارات دانشگاهي آمريکا چاپ کرده است
لینک دانلود کتاب رایگان.
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://ketabfarsi.persiangig.com/new%20khordad%2091/A_GhahtiyeBozorg.pdf
Subscribe to:
Posts (Atom)
